تبليغاتX
همزاد باران
همزاد باران
 
ساده بگویم..... حرف هایی هست برای نگفتن....

حرف هایی که هیچ گوشی آنها را نمی شنود و هیچ زبانی لب به گفتن آنها نمی گشاید.....

آری ساده می گویم......

حرف های برای نگفتن را باید نوشت .....اما نه بر صفحه های کاغذی بلکه بر صفحه ی دل.....

 

یه جمله ی پاییزی:

لطفا هنگام باریدن باران محبت چترها را ببندید............

وقتی برگای پاییزو زیر پات له می کنی یادت باشه که اونا یه روزی بهت نفس هدیه می کردن.....

 



ارسال شده در: شنبه دوم آبان 1388 :: 16:33 :: توسط : باران

درد ما دوا نداره......

اين روزا يه درد آشناي ديگه برام پيدا شد....كاش اين همه درد تو وجود آدما نميومد...

درد بي دردي ....

نه اسمش درد نيست...

اسمشو مي ذارم داغ سرخ .....

داغ فراغ...

بايد قدر همديگرو بدونيم....بالاخره همه ي ما مسافريم....تو چمدونا مون چي قايم كرديم؟

عطر ياس جانمازامون چند تا خونه رو معطر كرده؟

باغچه ي دلامون سبزو خرمه يا مثل پاييز سردو زرد؟

آسمون چشمامون آيينه ي كيه؟ كسيكه تو آسمون نگاهمون پر مي زنه ، قدر گوهر وجودمونو مي دونه؟

دلاي آبيو درياييمون چرا اسيره؟ چرا دنيا مارو وابسته و دلبسته كرده؟

چرا آواز پرنده هارو نمي شنويم ولي زنگ موبايلمونو خوب مي شنويم؟

چرا اس ام اسامونو با شوق و ذوق مي خونيم ولي سختمونه كلام خالقمونو ورق بزنيم؟

آره ....ما همه چيزو داريم فراموش ميكنيم.....

راستي مي دونيد چقدر به ظهور نزديكيم؟

مي دونيد اماممون فقط منتظر يه لبيك از طرف ماست؟

مي دونيد دشمن سر سخت امام عصرمون الان زندس؟

مي دونيد شايد همين امروز امام مهدی ظهور كنه؟

چقدر واسه ظهور آماده هستيم؟

مگه ما مسلمون نيستيم؟

مگه اسلام راستين دين ما نيست؟

چرا داريم تا اين حد از اعتقاداتمون دور مي شيم؟

بيايد براي ظهور دعا كنيم...بيايد دلامونو از بدي ها پاك كنيم...بيايد هر روز صبح دعاي زيباي عهدو بخونيم و يار حضرت بشيم...

ياد جمكران افتادم...

آخرين بار چند ماه پيش بود كه رفتم....

حرفاي دل تنگمو با اشك چشم و سوز و آه دل روي كاغذ نوشتمو كاغذو انداخم تو چاه.....همون چاه معروف كه اسمشم نمي دونم....

هر دفعه كه نامه نوشتم جوابشو ديدم...

خدايا تا كي انتظار بكشيم؟

خدايا كمكمون كن تا انساناي خوبي بشيم اگه بديم....

 

انتظار تا كي؟

 

تو همون حس غريبي كه هميشه با مني..........

تو بهونه ي هر عاشق واسه زنده موندني.....

تو اميد انتظاري تو دلاي نا اميد .....

مثل ديدن ستاره تو شباي نا پديد....

 

 

هر غروب جمعه من با يه سبد ياس پرپر مي شينم منتظرت تا تو بيايي از سفر ....تا تو بيايي از سفر..

 

 

آرزو دارم بيايي....بگذرد فصل جدايي....

بي تو از اين زندگي سيرم....

بي تو از اين غصه ميميرم....

 

 

پي نوشت:

1-     كاش از نگاهم حرفامو مي خوندي .........

2-     دوستان من دير به دير ميام ولي هر وقت كه بيام به همه سر ميزنم ...اگه نظر نذاشتم به حساب بي معرفتي نذارين ...دوس دارم اما نميشه....مي دونم كه درك مي كنيد....دوستون دارم....

3-     زندگي دفتري از خاطره هاست.....

يك نفر در دل شب....

يك نفر در دل خاك....

يكنفر همدم خوشبختي هاست...

يك نفر همسفر سختي هاست...

چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد....

ما همه همسفريم.....



ارسال شده در: جمعه بیست و چهارم مهر 1388 :: 17:36 :: توسط : باران

سلامي به زيبايي غروب پاييز

يه روز دلم گرفته بود

مثل روزاي باروني

همون هواها كه خودت حالو هواشو مي دوني

اگه بخوام با واژه ها حالمو تعريف بكنم ...تو هم منو ...شعر منو باهمه حست مي خوني.........

 

بوي پاييز مياد.....نميدونم چه فصليو دوس دارين ولي من عاشق پاييزم.....عاشق بارون نم نم.....عاشق برگاي زرد و نارنجي.....عاشق غروباي دلگير كه آدمو ديوونه مي كنه...........دلم تنگ شده واسه خيس شدن توي بارون ......قدم زدن تو خيابون.....صداي خش خش برگا.......پاييز فصل عاشقانه هاست........

 

به نظر شما عجيب ترين چيز تو دنيا چيه؟!!!!!!!!!تاحالا  بهش فكر كردين ؟!

.اكثر كسانيكه اين سوالو ازشون پرسيدم گفتن: انسان.....

نظرشون واسم محترمه ولي به نظر من عجيب ترين چيز تو دنيا "دله"  ........

تنها دل

دل كه گاهي مي گيره..........گاهي تنگ مي شه.....گاهي در عرض چند ثانيه عاشق ميشه و گاهي خيلي زود ميشكنه.....گاهي متنفر ميشه....همه و همه كاره دله..........دلي كه يه آدم پيرو جوون مي كنه........

فرقي نداره دل فيل يا دل گنجشك..........مهم دله........دل كه سنگ ميشه...نرم ميشه....شاد ميشه....دريا ميشه....زلال ميشه...به رنگ آسمون ميشه........ محبت و عشق ازش جاري ميشه........پاك ميشه.....با صفا ميشه.....هديه ميشه......طلا ميشه.........

آره ديگه

مهم دله

فرقي نمي كنه دل آدم يا دل حيوون

مگه حيوونا دل ندارن؟

مگه ماهيا عاشق نمي شن؟

مگه نهنگا خودكشي نميكنن؟؟؟

 

مي خوام بگم كه دوستاي من دل ، دله.....مواظب دلاتون باشين........

 

 

پي نوشت:

1-     پارميس جون به خدا دلم گفت بنويسم .....كاره دله ديگه......اينم بگم كه الان تايمه استراحتمه!!!!!!!( خواهرم ميگه همه تايماي زندگيت واسه استراحته!!!!!!! الان من مثلا خجالت كشيدم)

2-     رويا جونم از همين جا وبلاگ خوشگلتو تبريك مي گم عزيزم....خيلي دوست دارم......

3-     دوستاي خوبم من قراره يه مدت نباشم!!!!!!!!!!!( مگه دل مي ذاره؟؟!!) ولي سعي مي كنم خيلي كم پيدا بشم

4-     التماس دعا دارم در حد تيم ملي............ نه.......... به اندازه اي كه دوستم دارين دعام كنين...

5-      تو قسمت نظرات بهم بگين عجيب ترين چيز دنيا چيه؟   باشه؟

6-     بهترين چيز نگاهيست كه از حادثه ي عشق تر است

7-     اين هفتمي رو هم واسه اينكه عاشق عدد هفتم گذاشتم!!!!!

 

 



ارسال شده در: چهارشنبه یکم مهر 1388 :: 21:19 :: توسط : باران

فلسفه ي  بودنو فقط خداست كه مي دونه........

فقط خداست كه مي دونه تقدير ما چي ميشه!!!

خدايا تو شباي قدر ازت خواستم بهترين تقديرو واسه همه رقم بزني ولي حالا مي فهمم چه دعايي كردم ...من تو اون دنيا روزگار الانمونو ديدم و اولين انتخابو اونجا انجام دادم ......از بهشت خدا دور شدمو اومدم زمين...

مهر و عشق مادر منو زميني كرد...

شدم يه آدم زميني كه جزئي ازتكثر عشق الهيه.....

يه عشق بي پايان و ناب....

عــــــــــشـــــــــــــــق الــــــــــهـــــــــي 

خدايا امروز خيلي دلم گرفت وقتي شنيدم يه مادرو پدر نذاشتن موجود پاكشون ،فرزندشون، لذت زميني بودنو احساس كنه....با بي رحمي تمام به دلايلي كه خدا مي دونه و بس كشتنش!!!!!!!!!!!!

خيلي فكر كردم ...به فلسفه ي بودن....به عشق الهي.....به فرصت زندگي و حضور........

اون موجود پاك و معصوم مي تونست خيلي كاراي مهمي تو دنياي ما زمينيا انجام بده و بعدش مثل همه ي ما كه خليفه هاي خداوند روي زمينيم رهسپار دنياي آخرت بشه.....

چرا نذاشتن به دنيا بيادو با عطر نفس هاش دنيا رو خوشبو كنه؟ چرا؟!!

ياد ني نيه خوشگلم " مبينا " افتادم.....مبينا ناناز خاله بوي بهشت مي ده.......وقتي تو بغلم مي گيرمش آرامشي دارم غير قابل وصف.....عطر نفس هاش بهم جون مي ده.......الهي فداش بشم كه وقتي يادش ميفتم همه غم هام از دلم بيرون ميره....

ما آدما زاده ي عشقيم...............همزاد باران عشق خداونديم.........

چرا بايد روح سپيدمونو سياه كنيم؟

هدف از خلقتمون چي بوده جز تكثر عشق الهي؟ جز يه زندگيه عاشقانه توام با رنج و سختيو تنهايي و ....

ما همه پيام آور عشق خداونديم بر روي زمين.....

پس فرصت عشق ورزيدنو از دست نديم كه عمر ما به بلنديه جهان نيست...........

 

 

اگر با كوشش هايتان كمي بهتر از امروزتان بشويد ، موفقيت بزرگي است....

با مقداري خصلت هاي خوب به دنيا آمده ايد ، اين ها را هم كه از دست ندهيد و بدتر نشويد موفقيتي است در خور ملاحظه، اگر بدتر هم مي شويد يك خرده كمتر بد شويد، كند تر بد بشويد . اين هم موفقيت است.

 

سه گونه اسلام /شهيد دكتر بهشتي

 

پي نوشت:

1-      ممنونم از حضور سبزتون و از اينكه با حوصله دلنوشته ي منو خونديد......

2-      پارميس خوب من....همزاد من......عاشقانه دوستت دارم

3-      مبيناي خاله اميدوارم وقتي بزرگ شدي بياي و نوشته هاي خاله بارانتو بخوني...

۴-      دوستون دارم ...



ارسال شده در: چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 :: 2:40 :: توسط : باران

مهربانا ، سایبانی از جنس اشک و نیاز می خواهم تا سجاده ی دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتابانی و گل های زیبای عشق و ایمان را بار دگر در من تازه گردانی....



ارسال شده در: دوشنبه نهم شهریور 1388 :: 1:48 :: توسط : باران

نمي دانم تو مي داني كه دلتنگي چه عطر كهنه اي دارد.....

نمي دانم تو ميداني؟؟؟

چند وقتيه كه دارم به خودم عادت مي دم كه  دوري از نگاه مهربونتو تاب بيارم.......عادت ميدم كه وابستگيا و دلبستگيامو به دست باد بسپارم.........

من نميخوام دلتنگيامو،دلبستگيامو  غم وجودم  كهنه بشه........

از كهنگي بدم مياد.دلم تازگي مي خواد.....چيزي كه وجود نداره.چيزي كه نميتونم تو لحظه هام پيداش كنم...

خسته ام .....

اما مي خوام خستگي رو خسته كنم.........يعني مي تونم؟  

منو مي بيني؟ دلم مي خواد دعام كني...... اگه كنارم مي موندي ........اگه دستامو مي گرفتي.......اگه نگاه مهربونتو به چشمام مي دوختي.......اگه منو تو آغوش گرمت ميگرفتي.......اگه......اونوقت بي نياز ترين آدم تو اين دنياي خاكي بودم.........

من    بي     تو    تنهام

باور كن اشكامو.....باور كن دلتنگيامو........

 خواستم و بارها خواستم كه با غم هام بجنگمو شاد باشم ولي حالا فهميدم كه  غم ها عطر خداوند را دارند....

غم هم محبتيست ....اصلا اگه غم نداشتم خدارو كه چه عرض كنم بنده ي خدارو هم يادم مي رفت....

غم هديه ي عشقه........

و چقدر عشق زيباست.......

پس  غم زيباست........

بايد عادت كنم كه به بودن آدما عادت نكنم.....

دلبسته ي نگاه ها نشم....

بايد خودمو واسه نبودن ها آماده كنم........

 



ارسال شده در: سه شنبه سوم شهریور 1388 :: 0:7 :: توسط : باران
اگر فنجان کوچکی زیر باران نگاه دارید به اندازه ی همان فنجان به شما می رسد ......اگر کاسه ی بزرگی نگاه دارید به همان اندازه در آن آب جمع می شود....چه ظرفی در زیر باران رحمت الهی قرار داده اید؟

 



ارسال شده در: چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 :: 19:32 :: توسط : باران
گاهی وقتا رفتن تنها راهیه که می تونه بهترین سرنوشتو واسه ما رقم بزنه...........

گاهی هم تنها راه موندنه ..........موندن تا پای جون........

ولی واسه من عاقلانه ترین راه رفتنه.........رفتن به سوی سرنوشت........

دیگه بیشتر از این از موندنو رفتنو اینا نمی گم.........خلاصه اینکه دارم می رم تا به اونی که می خوام برسم( بابا درسو تحصیلاتو میگم) !!!!!!!!

می خوام از همه ی شما دوستای خوبو مهربونم که تو این مدت کنارم بودید و با حرفاتون به من دلگرمی دادید تشکر کنم......خیلی دوستون دارم........ خیلی ماهید....  مواظب خودتونو دلای مهربونتون باشید.......بهترین دوستمونو فراموش نکنید 

و در آخر اینکه دلم واسه دلای دریاییتون تنگ میشه تا اون روزی که نمی دونم دوره یا نزدیک   

 خدا ( بهترین دوستمون) پشتو پناهتون                              



ارسال شده در: جمعه نهم مرداد 1388 :: 0:41 :: توسط : باران


 

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي خيلي خوشحالم...........

خــــــــــــــيــــــــــــــــلــــــــــــــــي زياد...........

چند دقيقه ي پيش يه فرشته ي كوچولوي خوشگل ناز ماماني (  الهي فداش بشم ) از دنياي ني نييا اومد به دنياي ما و من خاله شدم........

واااااااااااااااااااااي مي خوام جيغ بزنم از خوشحالي............

يه دختر ناناز جيگـــــــــر..........

 

كوچولوي ناز خودم دوست دارم يه عالمه........

 


 بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت. تولدت مبارک ني ني نازم......

مي بوسمت يه دنيا

 



ارسال شده در: چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 :: 23:49 :: توسط : باران

سلام سلام سلام ...............

 

من اومـــــــــــــــــــــــدم...............خوش اومـــــــــــــــــــدم................

 

يه هفته – يك روز ميشه كه به ولايتمون (تهران)برگشتم ولي به دليل مشغله ي زياد فرصتي پيش نيومد كه پست جديد بذارم..........

از لطف همگي ممنونم ............به قول استاد شيميمون DOOOOOOSTOOOOON  دارم.

 

خيلي دوس داشتم كه از خاطرات سفر براتون بنويسم تا با هم بخنديم ولـــــــــــــي نيش هيچ عقربه اي كشنده تر از عقربه هاي ساعت نيستو امسالرو بايد واقعا وقتو غنيمت بشمارمو درس بخونم تا بتونم يه آينده ي روشن (پر نور) واسه خودم رقم بزنم.....

 

قبل از مسافرتم يه همايش به قول خودشون خفن ترين همايش كنكور هشتادو نه رو رفتم..........يه آمار گرفته بودن از رتبه هاي زير 500.....جالب بود ....62 درصدشون هميشه نماز مي خوندن و 50 و خورده ايشون روزه هاشونو كامل مي گرفتن و اين يعني اينكه ارتباط با خدا عامل مهمي واسه رسيدن به موفقيته........

 

واسه همه ي دوستاي كنكوريم و غير كنكوريم آرزوي موفقيت مي كنم .......

 

 

 

حالا بي خيال كنكور و درسو اين حرفا ...اين داستان جالبو بخونين و لذت ببرين.....

.

.

.

.

.

 

در یکی از اتاقهای بیمارستان دو مرد بستری بودند .  یکی از انها اجازه داشت تا هر بعدازظهر یک ساعت از تخت خود بلند شده بنشیند تا مواد زائد از ریه اش دفع شود . تخت او نزدیک تنها پنجره اتاق بود.

مرد دیگری باید تمام روز روی تختش دراز می کشید و از جایش بلند نمیشد .

انها ساعتها در باره عقاید ,  خانواده ها ,  خانه ,  شغل ,  دوران خدمت سربازی و تعطیلاتشان با هم صحبت میکردند .

هر بعداز ظهر وقتی مرد کنار پنجره میتوانست بنشیند ,  تمام چیزهائی را که میتوانست بیرون پنجره ببیند را برای هم اتاقی اش تعریف میکرد .

مرد دیگر هم در آن یک ساعت خود را در دنیای گسترده و پر جنب و جوش و رنگارنگ بیرون حس میکرد .

پنجره بر یک پارک یا دریاچه ای زیبا مشرف است ,  اردکها و قوها در آب بازی میکنند ,  و بچه ها قایقهای کاغذی شان را در آن شناور میکنند .

عشاق جوان بازو به بازوی هم در میان گلهای رنگارنگ قدم میزنند و یک منظره دل انگیز از خط افق در دور دست پدیدار است .

وقتی مرد کنار پنجره تمام این چیزهای زیبا و مطبوع را توصیف میکرد مرد دیگر میتوانست چشمهایش را بسته و همه آن مناظر را مجسم کند .

در یک بعدازظهر گرم مرد کنار پنجره گفت : سربازانی را می بیند که رژه می روند ,  مرد دیگر اگر چه صدای آنها را نمیشنید ,  میتوانست با کلمات توصیفی و زیبا آنها را تصور کند .

 

روزها و هفته ها گذشت .

 

یک روز صبح که پرستار برای سرکشی به اتاق انها آمد با پیکر بی جان مرد کنار پنجره مواجه شد .

او بسیار ناراحت شد و خدمه بیمارستان را صدا کرد تا جسد او را بیرون ببرند . پس از مدتی مرد دیگر از پرستار خواست که او را به تخت کنار پنجره منتقل کند .

پرستار با کمال میل این کار را کرد و وقتی از راحتی جای بیمار مطمئن شد اتاق را ترک کرد .

مرد به ارامی خود را کنار پنجره کشید و به زحمت به ارنج خود تکیه داد تا برای اولین بار دنیای واقعی پشت پنجره را ببیند ,  اما با یک دیوار بلند مواجه شد !

 

پرستار را صدا کرد و پرسید چه کسی ان مرد را مجبور کرده بود که چنان چیزهای خیال انگیزی برای او در بیرون پنجره به تصور بکشد .

پرستار پاسخ داد که ان مرد کور بوده و حتی دیوار  را هم نمی دیده است .

 

چه لذتبخش است که دیگران را خوشحال کنیم ,  حتی اگر خود در وضعیت بدی باشیم .

ما با شرح غصه هامان نیمی از آن را به دیگران انتقال می دهیم ,  در حالی که اگر شادی تقسیم شود دو برابر می شود !!!



ارسال شده در: جمعه بیست و ششم تیر 1388 :: 11:9 :: توسط : باران

سلام .من بارانم...ممنون از حضور پر مهرتون...حالا که تا اینجا اومدین یه یادگاری از خودتون واسم بذارید تا دوستیمون پر رنگ تر بشه......
آرزو می کنم به اندازه ی کافی شادی داشته باشین تا خوش باشین...
به اندازه ی کافی بکوشین تا قوی باشین
به اندازه ی کافی اندوه داشته باشین تا یک انسان باقی بمونین و به اندازه ی کافی امید داشته باشین تا خوشحال بمونین.....







پيوندها