ღهمزاد بارانღ
به نام خالق بي همتاي باران
اون موقع كه بايد ميومدمو مينوشتم دستكشاي صورتي دستم بودو با دستام ظرفارو ميشستمو با گوش هام ترانه ي نوستالوژيكي كه هر بار اشكو تو چشمام مياره و حسو حالمو اونجوري كه دوس دارم عوض ميكنه گوش ميدادمو تو ذهنم مي نوشتم حرفايي كه الان هر چي به ذهنم فشار ميارم ردپايي ازشون نيست كه نيست... و اينجاست كه به فكر اختراع وسيله اي ميفتم كه فكرارو يادداشت كنه تا بتونيم بعدا كه يادمون ميره ازشون استفاده كنيم... خلاصه... نمي خوام تو نوشتم كه مي خواد سراسر احساسي باشه كه خزونو بادو طوفانو بارون توشه صنعتو سطح سيماني قرن وارد بشه... اصلا" مي خوام مثه هميشه كه احساس حرف اولو اينجا مي زد بازم حرف اولو آخرو بزنه ... اصلا" مي خوام حرف آخرمو كه زدنش برام سخته لا به لاي همين احساسي كه ترك خورده يا مي خواد ترك بخوره بذارمو ............. اين پاراگراف سومه... مثه قديما بي مقدمه برم سر اصل مطلب بهتره... اصلا" از مقدمه بدم مياد.. مثه امروز كه رفتمو توكتاب فروشي اي كه جديدا" يافتمشو از سبك چيدمانش خوشم مياد يه كتاب فلسفي برداشتمو وقتي خواستم مقدمشو بخونم اونقدر خسته شدم كه يك صفحه نخونده رفتم سراغ فصل اول ... ولي الان فرق ميكنه... يه جورايي دلم نمي خواد بگم و يه جورايي گفتنو به نگفتن ترجيح ميدم... اصلا" بذاريد بگم: ( پاراگراف 4) وقتي راضي ميشي به نبودن.. اونم كي؟!!! تو پاييزي كه فصل باران هاست....... سخته ولي تصميم گرفتم كه راضي باشم و راضي شدم و حالا تصميم مي گيرم كه نباشم و نيستم..... همين بود حرفايي كه بي مقدمه مي خواستم بگم ولي 4 تا پاراگراف طول كشيد گفتنشون.....و باور كنيد بيشتر از 4 ماهه كه مي خواستم بگم........ حرفهاي آخر باران: + اينجا هيچوقت خاك نمي خوره چون بارونيه.. چون خداي باران ها حواسش هست به هرجاييكه رنگو بوي بارونو داره..... + خدا ميدونه كه چقدر واسه نوشتن اين پست ذهنم خاليه..... اصلا" انگار يه چيزي جلوي نوشتنمو ميگيره.... + اونقدر بودنتونو ...وجودتونو... حضورتونو... قلباي مهربونتونو ... حرفاتونو .. خودِ خودِ خودتونو دوس داشتمو دارم كه گفتني نيست... اميدوارم حس كرده باشين حس بارونيه دوست داشتنم رو... + همزاد باران رو دوس دارم... خيلي زياد... شايد يكي از تعلقاتم همين جا باشه ولي حالا ... + هميشه از شما گفتم... از انتظار... خطاي بزرگيه اگه اين پست آخر اسمتونو نيارمو از ته دلم نگم " اللهم عجل لوليك الفرج" ... بي تو اي صاحب زمان بي قرارم هر زمان........ + آموختهام که وابسته نباید شد نه به هیچ کسی و نه به هیچ رابطه ای !.!.! این نشدنیترین اصلی بود که آموختم . . . + بهترین هارو براتون آرزو می کنم و به خدای باران ها میسپارمتون................. واژه به واژه واژه هايت را دور ميريزم ، مبادا انگشتي گناهكار بودن من را هم نشانه رود.... بايد حداقل خيالم از اين بابت راحت باشد... اينكه واژه هاي بي رحمم پشت سر كسي رديف نشده اند... ............ اينجا فقط تو نيستي كه مي تواني راست را از دروغ تشخيص دهي... هنوز هم آنهايي هستند كه وقتي چشمان كم سويشان را به چشمان شيطنت آميزت مي دوزند تا آخرش را مي خوانند!!! آنهايي كه به رويت نمي آورند.... ........... حسرتي كه مي خورم كم حسرتي نيست... خدا آگاه است كه چقدر ناپاك كرديم روحي را كه از ازل پاك بود!!! ختم كلام : + هنوزم ميشه عوض شد................ + خواستم نباشم ولی نمی دونم چرا هستم؟!!!!!!!!! این روزا عجیب شدم... عجیب... + آدمای این روزا خیلی دوس دارن سر از کارم در بیارن ...خیلی دوس دارن بفهمن از کجامو چی کاره ام... آدمای این روزا چشماشون فقط و فقط ظاهرو میبینه.... آدمای این روزا حس خزونو نمی فهمن و می خوان دل بسوزونن واسه کسیکه هیچ شناختی ازش ندارن...... آدمای این روزا خوبن ولی خیلی سطحی نگرن واین آزارم میده... دلم.................... ( خواستم بگم دلم چی می خواد که نگفتن بهتره تا گفتن) + خدایا چنان کن سرانجام کار / تو خشنود باشی و ما رستگار و هنوز هم رنگ ِ خاطره ها زنده است... كافيست كمي بو بكشي... كوچه هاي مدرسه بوي ماه مهر ميدهند................. باران نوشت: + خواستم يه پست طولاني از اونا كه پرتت مي كنه تو دوران مدرسه بذارم كه نشد!!! " از ما همين چند خط بالارو بپذيرين و خودتونو پرت كنين تو اون دوران ِ قشنگ ، "با عرض پوزش" " + جا داره همين جا بگم كه چقدر دلم واسه معلم هام تنگ شده...واسه نگاه هاشون ...واسه دلسوزياشون... واسه از جونو دل مايه گذاشتناشون...واسه اون دل ِ مهربونشون كه فقط و فقط خوب بودن رو به من ياد داد.... هر جا هستين سلامت و شاد باشین....... + بعضي وقتا كه فقط خودتو ميبيني و نيازهات كافيه يه كم به ذهنت اجازه بدي فراتر فكر كنه.... اون وقته كه ميبيني تنها تو نيستي ... شايد خيلي هاي ديگه هم باشن كه از تو نيازمندترن... وقتي كه نياز خودتو در برطرف كردن نيازهاي اونها ديدي اونوقته كه ميشه نامت رو يك انسان به تمام معنا گذاشت...... " بخشندگي را بياموزيم " + یه سلام خاص به پاییز.....فصلی که دوستش دارم...... وقتي نخواستنت را بخواهند يا حذف شدنت را از يادها آنوقت است كه دلت به همين چند خط هم راضي نيست ولي نمي داني كه چرا باز هم مي خواهي باشي و بنويسي... نه! مي داني... تو به خاطر دلت مي نويسي... به خاطر دل آنهايي مي نويسي كه هنوز مي خواهند يادشان باشد تو هستي! اكسيژن هوا را با تمام وجود و شايد از سر عشق و گاهي از سر كلافگي وارد ريه هايت ميكني... خاطرت آزرده ميشود و گاهي آسوده... ولي نمي داني كه چرا خاطرت جمع نيست؟!!! شايد به خاطر خاطرات پراكنده و شايد به خاطر هيچ!!!!! اصلا" اين نوشته ها چه دخلي به من دارند كه مدتهاست راهم را از تمام خاطرات جدا كرده ام؟!!! شايد بغضي كه آن شب گلويم را چنگ زد توجيهم بشود براي نوشتن و بيان حرفهايي كه سر و تهشان را نمي دانم!!! اصلا" اين بي مقدمه بودن شايد روزي كار دستم بدهد! اينكه راحت حرفهايي را بر زبان ميرانم كه جنسشان با حرفهاي بارانيم فرق دارد!! بيش از اين گيجتان نكنم... اينبار منم و خاطره ای فراموش............ باران نوشت: + تبسم های خياليت را به جان مي خرم... هميشه به رويم لبخند بزن حتي از پشت قاب عكس... " يادت هميشه جاويد مامان گلم" + سخت است دلخوش ِ كسي باشي ولي دلخوشيش نباشی!!!! سادگی را سید علی صالحی باران نوشت : + قرار نبود اين پست گذاشته بشه ولي حس خوب ِ بعد از خوندن اين شعر باعث شد پست ِ جديد بذارم... شعري كه لا به لاي كلمه هاش منمو احساساتي كه آخراي تابستون دچارشونم... يه جور حس نوستالوژيك ... منم كه يه آدم نوستالوژي باز (گاهي از نوع حرفه اي) + از آن دسته انسانهايي باشيم كه عنصر وجودشان طلاست و ناياب نه زينت گردنهايشان طلا!!! + پارسال توي يكي از باران نوشتهام نوشته بودم: " دعاي خير چند تومان است؟" امسال به اين نتيجه رسيدم كه دعاي خير به پول بستگي نداره فقط به ظرفيت وجوديت و اون باطني كه همه ازش حرف ميزنن بستگي داره... شايد يه روز يكي بياد دستتو تو دستش بگيره و هر چي دعاي خيره بدرقه ي راهي كه تازه شروعش كردي بكنه... و چه لذتي از اين بالاتر!! + خندیدن خوب است. قهقهه عالیست...گریستن آدم را آرام میکند ...اما لعنت بر بغض!!! ما نه از ابتدا شاعر بوديم و نه اكنون شاعريم.... منظورم از ما " خودم " است.... خودم كه احساسم را شعر مينامم و كلمات پر احساس را مثل تمام آدم هاي با احساس دوست دارم.... آدم ها را در شعر هايشان خلاصه مي كنم و حتي به كشيدگي انگشتان يا حالت چشم هايشان هم نمي نگرم ... با اينكه چال هايي كه در اثر خنده بر صورت هاي بعضي آدم ها درست مي شود را دوست دارم يا صورت هاي كشيده و چشمان سياه آدم فريب گاهي دچارم ميكند ولي هيچكدام را با احساس آدم ها قابل قياس نمي دانم... براي احساس احترام به خصوصي قائلم... با احساس ميتوانم آدم ِ خوب قصه را بهتر از هميشه بفهمم... خداي احساس نيستم ولي خدايي كه احساس را آفريد عاشقانه دوست دارم! و گاهي چقدر دلگير ميشوم از آدمهاي بي احساس!! آدم هايي كه شعر در وجودشان مرده يا اينكه نگذاشته اند در وجودشان هيچ احساسي رخنه كند!! اصلا" تمام اين كلمه ها را بگذاريد پاي احساسي كه دچار اندوه گشته.... آنهم... بگذاريد همينجا به بودن كلمات خاتمه دهم تا بيشتر از اين احساسم را مخدوش نكرده اند!!!!! باران نوشت: + گاهی اینگونه نوشتن میشه راه حلم واسه آروم کردن وجود نا آرومم!!! آدمیزادست دیگر... + تو داناي ِ كل زندگيت هستي ولي اينو يادت نره كه " الله اعلم " + بعضي آدما شكستنو خوب بلدن و بعضيا جوش دادنو... و هر وقت با همچين مواردي روبرو ميشي بهتر خدارو در ميابي!! " خلقت در نوع ِ خودش بي نظيره" شكــــــــ نكــنــ + مثلا" ماه ِ مبارك رمضان است ، مرد پك عميقي به سيگارش ميزند و تمام ِ خاكستر سيگارش روي لباس من ميريزد!!! مثلا" ما انسانيم !! اصلا" به ماه رمضان و مسلمان بودن كاري ندارم!!! + مسئله اينجاست كه هميشه آدمهايي هستند كه مي خواهند افتادنت را ببينند!! امروز كه به زمين خوردم اين را فهميدم! + خدايا عاقبتمان را به خير كن... + شب قدر است و من بی قدر بی قدرم.......... " با بغض نوشته شد " + دارم به اين فكر مي كنم كه اگه شباي قدر نبود چقدررررررررر بار سنگين بايد به دوش ميكشيدم... بار سنگين گناه.....حالا يه فرصتي دارم تا بتونم از نو شروع كنم.... خدايا عاشقتم + اللهم عجل لولیک الفرج.... "بي تو اي صاحب زمان... " ببين فرض كن امروز تونستي اون چيزي باشي كه دوست داشتي هميشه باشي... آدما از همون اول صب جوريكه دلخواهت بوده رفتار كردن... وقتي نشستي تو تاكسي آقايي كه اومده كنارت نشسته خيلي با شخصيت بوده و هي تو پيچ ها تمام وزنشو رو تو ننداخته و مجبور نبودي خودتو اونقدر به در بچسبونيو همش با خودت بگي خدايا نكنه اين دره وا شه و پرت شم بيرون... چند بارم سعي كني بهش حالي كني كه فاصلشو رعايت كنه!! خب روز خوبيه... اون آقا خيلي محترمانه و با رعايت فاصله نشسته و تو هم معذب نيستي... وقتي 5 تومني رو به راننده ميدي تا كرايتو حساب كني نميگه : خانم شما كه پول خرد نداري چرا سوار شدي؟!!! برعكس خيلي محترمانه پولاي نورو با احترام تقديمت ميكنه... تو هم با لحن مهربون ازش تشكر ميكني و اسمشو ميذاري مهربونترين راننده تاكسي دنيا...... فرض كن امروز با يه حس خيلي خوب از خواب بيدار شدي... اصلا" ميخواي به تموم آدمهايي كه تيك ندارن لبخند بزني!!!البته تو اين زمينه بايد خيلي خيلي آدم شناس باشي !!! بعضي ها تيك ِ مخفي دارن!!! تو قراره خووووووووووب باشي... سعي كن تو چشمات يه برق خاصي باشه... لباسهات خيلي مرتب و ظاهرت شيك... تا جاييكه مي توني كلاس گذاشتنوبذار كنارو وقتي كه آفتاب نيس عينكتو بردارو مثه تموم آدمهايي كه تا حالا چشماشون از شدت نور خورشيد تابان كور نشده باش... ساده باش... اون وقته كه واقعا" انرژيتو از محيط ميگيري بدون اينكه كسي بفهمه!!!!! اين يه رازه!!! باران نوشت: + اگه سطح فرهنگ آدم ها قدري بالاتر بره خيلي چيزا تغيير ميكنه... كتاب... همايش هاي مختلف و ... مي تونه تو اين زمينه خيلي بهمون كمك كنه... + به مقوله ي " تيك " دقت كن.... + هميشه تغيير از " من " شروع ميشه.... + اين نوشته شايد متفاوت ترين پستم بوده تا حالا!!! زين پس اندكي متفاوت ميشويم! نظرتون؟ + ماه ِ عسل........ برنامه اي كه دوستش دارم...... پيشنهاد ميكنم از دستش ندين... طعم لحظه هاتونو شايد تلخ كنه ولي هميشه حقايق تلخن ... آخرش مطمئنا" شيرينيه داشته هاتونو احساس ميكنين... + همه ي آدمها بلد نيستن خوب زندگي كنن... پس بايد گفت: زندگي كردن يه هنــــــره!! + خوب باشين..... دارم با خودم حرف میزنم تا کنار بیام با تموم تضادهایی که گاهی دچارشون میشم... یا اونا دستو پامو میبندن واسه رها بودن از هر غل و غشی.. دارم به دلم چیزایی رو یاد میدم که دو روز دیگه بهش بدهکار نباشم... دارم تلپاتی هامو کم میکنم تا آدما نخوان واسه علاقه ای که من بهشون دارم اذیت بشن... دارم به خودم میام... دارم میشم مثه اونایی که نمیخواستم هیچوقت شبیهشون بشم... دارم بی تفاوت میشم... اصلا" تموم این نوشته هارو بذارین پای بغضی که گریبانگیرم شده و داره تا عمق وجودمو به گریه های بی امون دعوت میکنه... اصلا" بذاریدبه حساب بدیهام... بذارید به حسابی که بعدا" سر راستش میکنم.... باران نوشت: + بعضی وقتا تو کار خودت می مونی چه برسه به کار خدا(!) + باید دلمو کوک کنم... خیلی وقته داره ساز نا کوک میزنه و من در برابرش روزه ی سکوت گرفتم!!! + روزه ی سکوت!!! گرفتنش >واجبه< + ما التماسمان دعاست! یادم می آید یک نفر برایم گفت : " هرگز به کسی التماس نکن غیر از خدا" اگر یادتان بود دعایم کنید...التماسی در کار نیست! + همیشه باشید .... بودنتونو دوست دارم... ممنونم از خوبیاتون... هميشه ذره اي حقيقت پشت هر “فقط يه شوخي بود” باران نوشت: + راستش زبونم بند اومد...بختک رو واژه سایه کرد..." خالیم از کلمه ها شاید هم ......." + چون خوشمان آمد از چند سطر بالا کپی پیستش کردیم!!! به واقع که واقعیتیست برای خودش!! کاش همیشه یادم باشد که.... + چقدر واژه ها امروز کم آورده اند... من بیشتررررررررررر از آنها....چقدر حرف هایم در گوشه ای از همین ذهن آماس کرده قلمبه شده اند ولی " او " نیست...او نیست تا برایش بگویم از حجم بی اندازه ی دلتنگی هایم... باور کن اشک ها گواهند و خنده ها نقاب... وخنده ها نقاب... + برایش دعا کنید...برای شادی روحش... فاطیما را میگویم... به قول باران : "زود بود برای آسمانی شدنت .. خیلی زود " + وقتی ۵ شنبه ها نبودنت را بیشتر از هر روز دیگر به رخم می کشند..................... بعضي وقتا مي خواي يه كار خوب انجام بدي... مثلا" ميخواي حرفاي خوب و تاثير گذار تو وبت بنويسي ولي يهو... يهو جا ميزني... ميترسی كه عالم بي عمل باشی... شايد به خاطر ضعيف بودن ارادته شايدم هنوز نمي خوای مسلمان بودنو همه جوره رعايت كنی... يه جاهايي شيطون گولت مي زنه و اونقدر تسليم نميشي در برابرخدات اونوقته که خواسته هات برات جلوه ي ديگه اي دارن..... ولي اونيكه اون بالا هواتو داره مي دونه كه زودي پشيمون ميشي و بر ميگردي پيشش... خودتو تسليم مي كني و قول ميدي خوب بودنو هميشه رعايت كني.... حالا كه يك آسمان رحمت بر سفره ي قناعت گسترده شده خودتو واسه لحظه هاي ناب و بي نظير " ربنا " آماده كن.... واسه يك ماه دلدادگی .. يك ماه مهموني كه خوشتر درخشيدن ِ توش بستگي به نوع لباسو آرايشت نداره...فقط بستگي داره به دلت... دلي كه خالصانه مي خواد پر بشه از عطر هوای دوست..... تو اين مهموني همه دعوتن...دعوتن به خوبي كردن به همديگه...دعوتن به دعا كردن واسه همه آدما...دعوتن به از خطا دور بودن...دعوتن به يه دل سير گريه كردن پيش معبودو دست نياز به طرفش بلند كردن... ب. ن : + هنوز آنقدر که باید بدانم نمی دانم... ندانسته هایم به قدریست که برای نوشتن از تو کم می آورم!!مرا ببخش... + ما را به دعا کاش فراموش نسازند..... + اینو پارسال توی یکی از پی نوشت هام نوشته بودم: سه شنبه ها بلیط سینما نیم بهاست....سه شنبه ها کاروان های جمکران رو به راست... دل تو اهل کجاست؟!!! + به امید خوش درخشیدن به معنای واقعی تو ماه خوب مهمونیه خدا.... + مهربانی را بیاموزیم....
من از نهانِ يک ستاره آموختم
پيش از طلوعِ شکوفه بود شايد
با يادِ يک بعداز ظهرِ قديمی
آن قدر ترانه خواندم
تا تمامِ کبوترانِ جهان
شاعر شدند.
سادگی را
من از خوابِ يک پرنده
در سايهی پرندهيی ديگر آموختم.
باد بوی خاصِ زيارت میداد
و من گذشتهی پيش از تولدِ خويش را میديدم.
ملايکی شگفت
مرا به آسمان میبُردند،
يک سلولِ سبز
در حلقهی تقديرش میگريست،
و از آنجا
آدمی ... تنهايیِ عظيم را تجربه کرد.
دشوار است ... ریرا
هر چه بيشتر به رهايی بينديشی
گهوارهی جهان
کوچکتر از آن میشود که نمیدانم چه ...!
راهِ گريزی نيست
تنها دلواپسِ غَريزهی لبخندم،
سادگی را
من از همين غَرايزِ عادی آموختهام.
![]()
كمی كنجكاوی پشت “همينطوري پرسيدم”
قدري احساسات پشت “به من چه اصلا”
مقداري خرد پشت “چه ميدونم”
واندكي درد پشت “اشكالي نداره” وجود دارد . . .

| www . night Skin . ir |


